تبليغاتX
نوسان

نوسان

چیز های کوچکی هستن که باعث تحقیر نمیشن ولی خاطراتی از تحقیر شدن رو به یاد میارن که می تونن به تازگی اولشون آرامش ها و افتخارات رو به آتش بکشن

اگه آدم به خاطر نداشته هاش تحقیر بشه دیوانگی و جنون و حتی انتقام خیلی زود تر از اون چیزی به سراغش میاد که اگه برای داشته هاش تحقیر میشد به سراغش می اومد.

{من یه عامم که اندازه ی خاص مردم می دونم}هه یادم نیست خودم به این نتیجه رسیدم یا یه کی دیگه با من هم درد بوده و این رو گفته.خلاصه هرچی بوده خیلی وقته که داره تو سرم میپیچه و باعث دقیق شدن بی مورد من به هرچیزی شده شاید اگه الان بی خیالش بشم دیگه بعدا نتونم ازش لذت ببرم.این اگه ها برام چاره ای نذاشتن نوشته هام به خاطرشون تیکه پاره شده جمله هام و لباس هام کوتاه بلند شدن

یه بازی قدیمی:اینجا دیگه کشش من رو نداره یا من دیگه کشش اینجا رو ندارم.

ولی با هر داری و نداری ای که باشه من و اینجا با این وضع طاقت هم رو نداریم.

امشب با علی خدا حافظی کردم زلف بر باد مده نامجو رو گوش کردم.البته اون نشنید که ازش خدا حافظی میکنم تا دو ماه دیگه نمی بینمش دو تا آیدیش رو پاک کردم شماره موبایل و شماره خونش رو هم پاک کردم.لینک وبش رو هم از رو وبلاگم برداشتم.اون بود که باعث نوشتن من شد لایق بیشتر از تشکر من هم بود شاید هم خودش می دونست که اینجوریه و چون نمی تونستم جبران کنم ازم دلسرد شد.البته اون کالیبرش بالا تر از این حرف هاست پس من دارم چرت میگم.ولی دوست داشتم علتش همینی بود که خودم می دونم. می خواستم بعدا به جای اینکه الان ازش درد بگیرم،ازش تشکر کنم.می خواستم با آخرین پست این وبلاگ اسم و کار هاش رو پست کنم.

ولی الان که خودش رو تموم کردم دیگه وبلاگم برام تمومی نداره.

تنها تلفیق زنده ی من از ماده و معنا تو این دنیا علی بود.پسری که ورودی این دنیا به یه چشم داشته و یه چشم نداشتش به اندازه ی خروجی آبشار نیاگارا بود،یعنی دقیقا به اندازه قطر بالای کالیبرش

علی،قصد نداری که یه بار دیگه با یه کتاب هفتصد صفحه ای تو سرم بزنی

علی

روزی که گذشته است هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامدست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

گور پدر دنیا به . . . چپم.. . . چپم درد گرفت انقدر همه چی رو بهش حواله کردم

تو یار بیگانه ای هستی که نامجو میگه

برات هیچ آرزویی ندارم چون بی ظرفیت تر از اونی هستی که اینچیز ها توت بره.کالیبر تو پس واسه چه کوفتی بالاست

یار بیگانه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 6:26  توسط A.F  | 

دوست دارم یه شب انقدر گریه کنم تا بمیرم.          دوست دارم تو سن هشتاد سالگی مرده باشم.               دوست دارم من رو کنار قبر دشمن هام دفن کنن.                 دوست دارم همه ی دفتر چه های سیاهم توی قبرم همراه من باشن.          دوست دارم به اندازه ی تمام کار های نکرده ی این دنیام توی قبرم نور باشه.        دوست دارم الان که 18 سالمه و توی سن 81 سالگی برام مراسم سالگرد که می گیرن،دوست دارم یکی از دختر بچه ها بیاد و با یه لباس عروس قرمز روی قبرم برقصه.         دوست دارم اون دختر بچه یکی از دوست داشتنی ترین اعضای خانوادم باشه.           دوست داشتم توی دنیایی زندگی می کردم که همه ی مردمش به یه زبون حرف میزدن تا دیگه هیچ جا زبان خارجه تدریس نمی شد.                 دوست داشتم این قوانین بی مصرف و من درآوردی ریاضیات محض جود نداشت.           دوست داشتم انیشتین این جمله رو نمی گفت که هیچ فرمولی بر روی کاغذ شکل نمی گیرد مگر اینکه در دنیای واقعی اجرا شده باشد.          من دوست دارم از ته قبرم برا اون دختر بچه ای که داره روی قبرم میرقصه بشکن بزنم.        من دوست دارم دستم رو از زیر خاک بیارم بیرون و به اون دختر بچه ی قرمز پوش شاپاش بدم.          دوست داشتم دوباره بر میگشتم به همون سن و سال دوم راهنمایی و چند تا جمله به اون شعری که برای حضرت علی(ع) نوشته بودم اضافه میکردم.             دوست دارم وقتی اسرافیل برای بار دوم در سورش میدمه زود تر از بقیه ی مرده ها از قبرم بیرون بیام.            می خوام همه ی کار هام رو کنار بذارم.  می خوام این لحظه از شب رو تا هر جا که شده کنار خودم نگهش داشته باشم.      می خوام یه بار دیگه جمع شن تا ازشون رنگ های خنک بسازم. می خوام خودم رو فراموش کنم.                  می خوام وقتی یه هدف خوب پیدا کردم روز هام زود تر از اون چیزی بگذرن که بتونم تصمیممی دیگه ای برا هدفم بگیرم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:31  توسط A.F  | 

به نظر شمایان این عکس چیه؟من همینجوری دو سه هفته پیش این عکس رو دیدم و به خاطر رنگ و تیپش که به قالب وبلاگم می خوره،اون رو گذاشتم این زیر.اول این عکس برام عکس یه درخت زمستون زده ی خشکیده بود با یه جفت پای متعالی که برا خودش در حال سیر و سلوک معنوی بود و به قول علی از این چرت و پرت های متعالی

ولی الان که دوباره دیدمش به این نتیجه رسیدم که عکس زیر جدای از این چیز هاست و به عبارتی اصلا نیاز به فکر کردن های عارفانه و فیلسوفانه اینجور چرت و پرت های متعالی نداره و کلی هم به خودم خندیدم که عجب کوریم من

حالا برا خنده ی شما هم که شده تشریف ببرید ادامه ی مطالب من یه مطلب دیگه رو خدمتتون عرض کنم

البته این رو هم بگم که قبلا هم یعنی چند سال پیش این تصویر رو یه جا دیده بودم حالا نمیدونم به غیر عکاس من اولین کاشفش هستم یا نه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 7:2  توسط A.F  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 3:5  توسط A.F  | 

خیلی از اوقات کار هایی که انجام میدم برای اینه که می تونم انجامشون بدم و قدرت انجام دادن اون ها رو دارم چون یه چیزی هست که نسبت به اون حس مسئولیت دارم،اون چیز شکر گذاری در برابر داشته هامه و این شکر گذاری برای من یعنی یه دلیل موجه برای استفاده کردن از این توانایی ها

خیلی وقته که خسته شدم خیلی خسته و تنها راه رهایی از این خستگی های سر اومدم حذف کردن مسئولیت هامه.من یه جوونک 18 ساله هستم ولی خیلی زود به این غرور رسیدم که اگه قراره مرد باشم نباید با نامردی تمام،ناراحتی دیگران رو فدای راحتی خودم بکنم

ترجیه میدم خیلی از چیز های خوب رو فراموش کنم تا تموم شدن این خوبی ها برام زجر آور نباشن

اتفاقات قبلی نیاز به یاد اوری ندارن چون تاثیرات اون ها هر لحضه به مبدئشون اشاره میکنن.

کاش میشد گذشته های خوب رو تا آینده ها کش داد

کسی که داره میمیره در اخرین لحظه ی زندگیش همه ی درد ها و بیماری هاش رو با تکون خوردن های ناگهانیش از خودش پس میزنه و بعد میمیره.یعنی به مباه ترین حالت زندگی جسمانیش میرسه

نمیدونم من الان موجود پاکی شدم یعنی آخرین لحظه های حضور و ماهیت من همین حالاست.نمیدونم.

ذهنم خالیه تا اونجایی که میشد خودم رو راحت کردم.ولی دوباره یه . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:37  توسط A.F  |